تحول موضوعات در فقهسید مرتضی تقوی فقه موجود و جامعه امروز: نزديك به دو قرن است كه در
نظام زندگى بشر، دگرگونيهاى بنيادى روى داده است و
سيره و سيماى جوامع انسانى از حالى به حالى شده است. هم در روابط انسان و طبيعت و گونه استفاده او از عناصر طبيعى تحول ايجاد شده و هم در روابط و مناسبات اجتماعى انسان. به دنبال اين تحولات گسترده كه در نظام زندگى بشرى به وجود آمده است، در جوامع اسلامى، بيشتر از سوى دينداران آگاه به شرايط زمان، شِكوه مى شود كه علم فقه به عنوان معرفتى كه واسطه بين شريعت و متشرعين است، با شكل و شيوه نوين زندگى اجتماعى امروز، همسانى لازم را نيافته و آهنگ دگرگونى را نشنيده است و همچنان براى مشكلات تازه بشر، راه حلهاى كهنه را ادامه مى دهد. گفته مى شود كه انسان در شرايط پيچيده زندگى امروز، يا بايد دست از بسيارى از واقعيتهاى زندگى خود بر دارد تا بتواند پايبندى خود را به احكام فقهى موجود حفظ كند و يا بايد بسيارى از احكام فقهى را ناديده بگيرد، تا بتواند در شرايط جامعه امروز زندگى كند. تو هم چنين ناسازگارى، بويژه در حوزه اجتماعيات فقه، بيشتر رخ مى نمايد. بگذريم از كسانى از روى نادانى، ناهماهنگى بين پاره اى از احكام فقهى موجود و جنبه هايى از حيات اجتماعى امروز را نه به علم فقه، كه به اصل شريعت نسبت مى دهند و چنان مى پندارند كه پاره اى از مقررات شريعت، با واقعيتهاى زندگى جديد سازگارى ندارد. و البته كه اين پندار لغزاننده، ناشى از ناآگاهى نسبت به روح شريعت و تميز ندادن «حقايق شريعت» از «علوم و معارف» وابسته به شريعت است. حال بايد درنگ كرد كه سرچشمه اين ناهماهنگى بين فقه موجود و زندگى امروز كجاست؟ راز اين ناهمسانى در چيست؟ كجاى فقه مى بايست تغيير كند، تا بتواند با شرايط جامعه جديد، سازوارى و همسانى داشته باشد؟ در ساختمان انديشه فقهى، سه ركن اساسى وجود دارد كه
هر تغييرى در ساخت انديشه فقهى، بستگى به تغيير در يكى
از اين سه ركن است موقعيت هر يك از اين اركان سه گانه،
كه همان «احكام»، «موضوعات» و«روش استنباط»هستند، در
نظام تفكر فقهى بدين گونه است: احكام، محصول نهايى
انديشه فقهى هستند، يعنى تمام ساز و برگ انديشه فقهى به
كار مى افتد تا حكم يك موضوع ر، كه در شريعت موجود
است، كشف كند، يا حكم موضوعى را كه به طور مستقيم در
شريعت وجود ندارد، از روى دليل، استنباط كند. و امّا
موضوعه، در واقع، مهبط احكام هستند و وجود آنها يك
شرط لازم براى فعليت يافتن احكام است و روش استنباط نيز،
ابزار ذهنى است كه فقيه به كمك آن حكم شرعى را كشف و
يا استنباط مى كند. پس با اين بيان، تمام مقصد و مقصود در
علم فقه، به دست آوردن حكم شريعت است درباره موضوعى.
آنچه كه در ساختمان انديشه فقهى، نسبت به رويدادهاى
زندگى جهت گيرى دارد و مى تواند هماهنگ يا ناهماهنگ با
آنها باشد، همين محصول نهايى يعنى «حكم»است، ولى در اين
جهت گيرى، هم ماهيت خود حكم دخيل است و هم موضوع
آن و هم روشى كه براى استنباط آن به كار گرفته شده است. به عبارت ديگر، هر سه ركن انديشه فقهى، هر يك به گونه اى در جهت گيرى كلّى فقه نسبت شرايط زندگى مؤمنان و سازگارى يا ناسازگارى با آن مؤثرند. مشكل اصلى انديشه فقهى م، با ساختار دگرگون شونده و پوياى زندگى در جامعه امروز اين است كه با توجه به ثبات و جاودانگى شريعت، چگونگى ممكن است حكمى از احكام شريعت دگرگون شود و به تناسب ساختار زندگى امروز تغيير يابد، بدون اين كه ثبات شريعت نقض شود؟ روشن است كه وقتى سخن از دگرگونى احكام مى گوييم، مراد آن دگرگونى است كه خارج از محدوده ضوابط شريعت نباشد، و گرنه دگرگونيهاى خارج از ضوابط شريعت، نقض غرض بوده و از مدار بحث خارج است. تغيير و تحول در احكام شريعت، به تناسب شرايط جديد
زندگى و در چارچوب ضوابط كلّى شريعت، به سه راه ممكن
است: مطلوب ما اين است كه ناسازگارى ميان احكام فقهى
و برخى از واقعيتهاى زندگى را بدل به سازگارى كنيم. رسيدن به اين مطلوب، به يكى از سه راه امكان پذير است و البته اين سه راه در يك راستايند و از هر سه، يك نتيجه به دست مى آيد: راه نخست: تشخيص احكام ثابت از احكام دگرگونى پذير: گاهى براى رفع تعارض ميان يك حكم شرعى با يكى از شرايط زندگى، لازم مى آيد كه در نفس همان حكم دخل و تصرف كنيم، يا حكمى را جايگزين حكمى ديگر كنيم. البته چنين دخل و تصرف و تغييرى مسبوق به اجازه اى است كه خود شريعت در اين باره داده است. با دقت در احكام شريعت، در مى يابيم كه خود شريعت، پاره اى از احكام را از آغاز به گونه اى انعطاف پذير وضع كرده است. يعنى شريعت، در كنار احكام ثابت و ابدى خود، يك دسته احكام انعطاف پذيرى را نيز گنجانده است، تا امكان استمرار شريعت در زمانهاى مختلف و شرايط جداگانه وجود داشته باشد. اگر نظام زندگى فردى و جمعى بشر در همه دورانها مى بايست منطبق معيارهاى ثابت شريعت باشد و حق هم همين است كه چنين باشد، شريعت نيز مى بايست در مواردى قابليت انعطاف لازم را داشته باشد، تا امكان چنان انطباقى فراهم آيد. مسلماً شريعت خاتم به اقتضاى جاوادنگى كه دارد در ذات خود داراى چنان انعطافهايى هست و در اين ميان، اين وظيفه فقيه و علم فقه است كه به دور از سخت گيرى و با توجه به ذوق شريعت آن انعطافهاى پيش بينى شده را راه سوم: در نظر گرفتن تحول موضوعات: در مواردى هم
ناسازشى ميان احكام فقهى و شرايط زندگى، نه به
اهيت حكم ربط دارد و نه به روش استنباط، بلكه اين
ناسازشى ناشى از اين است كه آن موضوعى كه حكم درباره
آن صادر شده، دگرگون شده و تغيير شكل داده است و اين
حكم بدون توجه به تحول ايجاد شده، صادر شده است. علاج
اين گونه ناسازشى اين است كه فقيه در مقام استنباط حكم،
امكان تغيير و تحول موضوعات را هم در نظر داشته باشد. وقتى كه موضوعى، موقعيت تازه اى در نظام زندگى پيدا كرد، حكم آن نيز مى بايست هماهنگ با اين موقعيت تازه تحول پيدا كند. اين، پذيرفته و آشكار است كه دگرگونى يك موضوع دگرگونى حكم آنرا در پى خواهد داشت. بررسى تحول موضوعات كه تا به حال كمتر به آن عنايتى شده است، همان مطلبى است كه در اين مقاله به طرح آن پرداخته شده است. رو به رو شدن نظام فقهى ما با شرايط جديد زندگى و آشكار شدن مشكلاتى در اين باب، تنها شمارى اندك از متفكران دينى عصر ما را به چاره جويى واداشت، تا جايى كه در خاطر نگارنده هست، براى نخستين بار علاّمه اقبال لاهورى اين پرسش اساسى را مطرح كرد كه:«آيا فقه اسلامى قابل تحول و تطوّر هست؟» پاسخ او مثبت است و مى گويد: «آزادگى روح اسلام على رغم محافظ كارى شديد مجتهدان م، با پيدايش زندگى جديد ناچار كار خود را خواهد كرد...» او، براى تحقق تحول در فقه بيشتر به امكان تغيير و تحول در روش استنباط اميد بسته است و با ارزيابى مجدد از منابع فقه، پيشنهادهايى را مطرح مى كند. سنجش ديدگاههاى اقبال در اين باره از حوصله اين نوشته بيرون است. هر چند اقبال در مطالعه خود كلّيت فقه اسلامى و تفكر فقهى را در نظر دارد اما ذهن او همچنان محاط در فضاى فقهى اهل سنت است و نتوانسته از آن فضا بيرون جهد، از اين روى فقه شيعه با اين كه در مبنى و روش با فقه اهل سنت فرقهاى اساسى دارد و جوهر اجتهاد و انعطاف آن بسيار قوى تر از فقه اهل سنت است، در تحقيق او ناديده گرفته شده است. از اين روى، برخى از راه حلهاى او در مورد فقه شيعه مصداق ندارد. يكى ديگر از متفكران دينى عصر حاضر كه گامى در جهت
ايجاد سازگارى ميان نظام فقهى و شرايط جديد اجتماعى،
برداشته، استاد شهيد مطهرى است. ايشان در بحثهاى
مربوط به اسلام و مقتضيات زمان، به طرح اين مساله
پرداخته و راه حلهايى را ارائه داده است. استاد در طرح
مباحث خود هم به راه نخست نظر دارند و هم به راه دوم. حاصل كلام ايشان در اين باره اين است كه سازگار شدن فقه با نيازهاى واقعى زمان، دو ميدان عمل دارد: نخست، شناخت انعطافهايى كه در بطن شريعت وجود
دارد؛
مثلاً اين كه پاره اى از احكام شريعت، به تعبير ايشان براى
كنترل احكام ديگر شريعت وضع شده اند، يا اين كه
اختيارات گسترده اى كه اسلام به حاكم دينى داده است: «راهى است كه اسلام در بطن خودش قرار داده است براى آسان بودن انطباق با نيازهاى واقعى زمان...» دوم، بهره گيرى بيشتر از روش استنباط با اصلاح و تكميل آن. ايشان در اين ميدان تكيه مى كند بر تقويت عقل در مقام استنباط و اين كه بسيارى از مصالح و مفاسدى كه ملاك احكام شريعت هستند مصلحتها و مفسده هاى زمينى هستند كه عقل انسان قادر به درك و تشخيص آنها هست. و يا تاكيد مى كند بر امكان استفاده از باب «تزاحم»براى حل بسيارى از مشكلات فقهى جوامع امروزى. البته اين دو برزگ در اين زمينه فقط فتح بابى كردند و
گامهاى نخستين را برداشتند، ولى ناپيموده اين راه هنوز
بسيار است. بارى، نياز ما به تدوين نظريه جامعى كه
مكانيسم تحول نظام فقهى موجود را به نظامى سازوار با
پيچيدگيهاى زندگى امروز ترسيم كند، همچنان باقى است. فقه مطلوب، افزون بر غناى نظرى فقه موجود، بايد در مقام عمل نيز كارآيى و گره گشايى بيشتر داشته باشد. ما به فراخور درك محدود خود در اين باب سخنى و نظرى داريم كه ان شاء اللّه در فرصتى ديگر آن را عرضه خواهيم داشت، ولى اينك بپردازيم به بررسى تحول موضوعات فقهى و تاثير اين تحول بر احكام فقهى: بخشى از ناهماهنگى بين فقه و جامعه امروز، مربوط به
موضوعات فقهى است، بدين معنى كه پاره اى از موضوعات
مطرح شده در شريعت، موضوعات ثابتى نيستند و به موازات
دگرگونى در نظام زندگى انسان، دگرگون مى شوند. و برابر
قاعده، در پى اين دگرديسى مى بايست احكام مربوط به آنها
نيز تغيير كند، امّا در سيره فقهى موجود، اين تحول
موضوعات كمتر به حساب مى آيد و هر چند در نظر، امرى
پذيرفته شده است، اما در عمل توجهى بدان نمى شود. به
طور كلّى در فقه موجود، بيشتر مدار بحث و استدلالها بر
محور احكام مى چرخد و موضوعات محرز و مفروغ عنه
انگاشته مى شوند. تمام توجه فقيه به احكام و دقتهاى روش
شناختى معطوف است. او، تلاش مى كند كه با تكيه بر
مقدمات اصولى، حكم يك موضوع را از متن شريعت استنتاج
كند، امّا موضوعى كه اين حكم به آن تعلق مى گيرد، در سيره
فقهى م، معمول، شناخته شده تر از آن است كه نيازى به
تحقيق و تفحص داشته باشد و يا احتمال از حالى به حالى
شدن در آن داده شود. ثبات و يك نواختى شيوه زندگى بشر
در روزگاران گذشته، دستگاه فقهى ما را به وضعيت هميشه
ثابت موضوعات خو دارد. در اين ميان، تنها زمينه اى كه
براى پويايى دستگاه فقهى وجود داشت و عرصه مناسبى
براى عرض اندام اجتهاد به شمار مى آمد، ظهور مسائل
مستحدثه بود. اگر پس از گذشت قرنه، موضوع تازه اى پديد
مى آمد، كشف و استنباط حكم شرعى آن براى دستگاه فقهى
ما كار دشوارى كه نبود، سهل است، بلكه ظهور يك موضوع
جديد بسيار هم مغتنم بود، زيرا تا مدتها مشغله علمى پر
رونقى مى شد براى ذهن نقاد نوابغ فقهى كه خداوندان ذوق
و انديشه بودند و مباحث متداول فقهى، همه انديشه آنها را
بسنده نبود، از اين روى، كمال مهارت و دقت را در تشريح و
دسته بندى كردن مساله جديد به كار مى بستند و فرعها بر
آن مترتب مى ساختند. اما امروزه كه با تحولات همه جانبه و
سريع نظام زندگى رو به رو هستيم و بسيارى از موضوعات
فقهى نيز به طور مستقيم از همين نظام زندگى پر تكاپو
گرفته شده اند، ضرورت است كه انديشه فقهى م، عادت
ديرينه خود را فرو گذارد و بررسى تحول موضوعات را در
نظر و در عمل مورد توجه قرار دهد. حتى بى جا نيست اگر
امروز در كنار فقه احكام، سخن از«فقه موضوعات»نيز به
ميان آورده شود، زيرا درك تحول موضوعات فرع بر شناخت
موضوعات است. البته شناخت ماهيت موضوعات وظيفه علم
فقه نيست. آنچه كه براى فقه ضرورت دارد، شناختن نقشى
است كه يك موضوع در نظام زندگى انسان بر عهده دارد. پيش از ورود به بحث، يادآورى دو نكته براى تحرير محل نزاع لازم است: نكته اول: بايد دانست كه بحث ما در اين مقام، ربطى به
بحث مسائل مستحدثه ندارد. در باب مسائل مستحدثه سخن
بر سر موضوع نوپيدايى است كه در زمان تشريع وجود
نداشته از اين روى، حكمى در شريعت ندارد و اكنون وارد
نظام زندگى مؤمنان شده است. كار فقيه در مورد اين
موضوع نوپيدا اين است كه بداند چنين موضوعى در قالب
كدام يك از عنوانهاى كلّى موجود در شريعت مى گنجد و
حكم آن را از كدام قاعده كلّى شرعى مى تواند به دست آورد. اما در باب تحول موضوعات، اين گونه نيست، در اين جا سخن بر سر موضوع نوپيدايى نيست، بلكه سخن درباره موضوعى است كه از پيش وجود داشته و شناخته هم شده بود و حكم آن نيز در شريعت معلوم بوده است، اما اينك در ساختار جديد زندگى اجتماعى، تحول بنيادى پيدا كرده است، هر چند كه هنوز همان نام و عنوان پيشين را دارد. در اين جا موضوع تازه اى پديدا نشده و موضوعى هم از بين نرفته است، بلكه يكى از موضوعات موجود، به پيروى از دگرگونيهاى اجتماعى، دچار تغيير و تحول شده است. نكته دوم: دو اصطلاح «موضوع»و«متعلّق»كه در علم فقه كاربرد فراوان دارند، هر چند هر كدام تعريف مشخص و جداگانه اى دارند، اما بسيار اتفاق مى افتد كه به جاى همديگر استعمال مى شوند. مثلاً در قضيه فقهى «نوشيدن شراب حرام است»، «نوشيدن»كه فعل شخص مكلّف است، موضوع است و«شراب»هم متعلَق حكم است و«حرمت»نيز حكم شرعى است، امّا در مثل اين قضيه:«آب مطهّر است»، «آب»موضوع است و«مطهّر=پاك كننده»نيز حكم آن است، مى بينيم كه در اين قضيه، متعلّق وجود ندارد در قضيه ديگرى مانند:«ربا حرام است»حكم و موضوع آن مشخص اند، امّا تشخيص متعلّق در اين قضيه و جدا ساختن آن از موضوع، دشوار است. ما در اين بحث، تفاوتى بين موضوع و متعلّق قائل نشديم و در تمام اين نوشته، مراد از«موضوع»معنايى اعم از موضوع و متعلق اصطلاحى در فقه است. هدف ما بررسى تحولات در اشياء، پديده ها و مفاهيمى است كه در لسان شريعت حكمى درباره آنها بيان شده است، حال براى ما فرقى ندارد كه اين اشياء، پديده ها و مفاهيم را در اصطلاح فقها موضوع مى نامند يا متعلّق حكم. اقسام موضوعها در فقه: همه موضوعات مطرح شده در فقه، از يك سنخ نيستند و همه آنها در معرض تغيير و تحول قرار ندارند. پس مى سزد كه در خور بحث خود، تقسيم بندى جديدى از موضوعات فقهى داشته باشيم، تا بتوانيم موضوعاتى را كه استعداد تحول دارند و تحت تاثير تحولات اجتماعى هستند از موضوعات ثابتى كه تحولات جامعه در آنها بى اثر است، باز شناسيم. قسم اوّل: موضوعات طبيعى: اين موضوعات در حقيقت همان اشياء و عناصر طبيعى هستند كه پيوندى با نظام معيشت مردم دارند و به گونه اى مشمول احكام شريعت نيز واقع شده اند. عناصرى مانند آب، خاك، خون و انواع خوردنى ها و نوشيدنى ها از اين قبيل موضوعات هستند. قسم دوم: موضوعات اعتبارى شرعى: بسيارى از موضوعات مطرح شده در فقه، امور اعتباريى هستند كه خود شارع اقدام به تاسيس و اعتبار آنها كرده است. نماز، روزه، زكات، حدود، قصاص، و... از اين دست موضوعات هستند كه در اصطلاح آنها را مجعولات شرعيه مى نامند. قسم سوم: موضوعات عرفى: انسان در زندگى اجتماعى خود،
داراى رفتارها و روابطى است كه بخش عظيمى از آنها زير
پوشش مقررات شريعت قرار گرفته اند، اين گونه رفتارها و
پيوندهاى اجتماعى را موضوعات عرفى مى ناميم. اين دسته از
موضوعات اگر چه ظرف احكام شريعت هستند، اما خود آنها
از شريعت ناشى نشده اند، بلكه محصول روابط متقابل انسانها
در زندگى اجتماعى خود هستند. ضرورتهاى زندگى جمعى
اين رفتارها و پيوندها را آفريده است و شريعت فقط با احكام
خود، آنها را تصحيح كرده و در جهت مشخصى هدايت
مى كند. مفاهيم اعتبارى مانند: داد و ستد، ملكيّت، زوجيّت،
حاكميت و... همچنين پديده هاى واقعى و محسوس، مانند: پول، موسيقى، و مجسمه سازى، از اين دست موضوعات هستند. موضوع بودن اين گونه موضوعها در فقه، به اعتبار احكامى است كه در شريعت براى آنها وضع شده است؛ يعنى چون اين مفاهيم يا پديده هاى اجتماعى، محمل احكامى از شريعت هستند، در علم فقه نيز به عنوان موضوعات فقهى مطرح شده اند. انواع تحول در موضوعات فقهى: تحول در موضوعهاى فقهى به دو گونه ممكن است روى دهد، تحول در ماهيت يك موضوع و تحول در كاركرد اجتماعى آن. نوع اول را«تحول ماهوى»و نوع دوم را«تحول كاركردى» مى ناميم. 1. تحول ماهوى: گاهى موضوع يك حكم شرعى در مسير تحولات زندگى اجتماعى، در ماهيت خود تغيير مى كند و به چيزى غير از آنچه كه پيشتر بوده است تبديل مى شود. تحول ماهوى در موضوعات طبيعى كه به سببهاى طبيعى روى مى دهد، مثل تبديل شراب به سركه و غيره كه تحت عنوان استحاله يا انقلاب، در فقه شناخته شده اند از موضوع بحث ما خارج است و در اساس نيازى به بحث ندارد. آنچه كه مهم است و در سيره فقهى موجود هم بدان توجهى نشده است، تحول ماهوى در مقوله هاى عرفى يعنى تحول در مفاهيم و پديده هاى اجتماعى است. بخش گسترده اى از موضوعهاى فقهى را امور عرفى، يعنى همين مفاهيم و پديده هاى اجتماعى تشكيل مى دهند. اين گونه موضوعه، به اقتضاى زندگى اجتماعى انسان به وجود آمدند و به اقتضاى تغيير و تحولات اجتماعى نيز در معرض تغيير و تحول قرار دارند. امّا از آن جا كه تحول در اين موضوعه، امرى محسوس نيست و به طور معمول به صورت تدريجى و در دوره هاى طولانى مدت تاريخى پديد مى آيد، به آسانى قابل شناسايى نيست، از اين روى از بسيارى چشمها پوشيده مى ماند. براى نمونه به موضوع «پول»اشاره مى كنيم: پول يك پديده
اجتماعى است كه به منظور آسان كردن روابط اقتصادى بين
مردم، به وجود آمد. شريعت هم كه هدايت اجتماعى انسان را
عهده دار است، اين پديده اجتماعى(پول) را مشمول مقررات
خود قرار داد و بدين ترتيب پول به عنوان يك «موضوع»در
فقه نيز حضور يافت. در آن مقطع تاريخى كه زمان نزول
شريعت بود، پول ماهيت و كاركرد ويژه اى در نظام زندگى
مردم داشت و به اعتبار همان ماهيت و كار كرد آن روزش،
احكامى از سوى شريعت درباره داد و ستد با آن صادر شد. در آن برهه تاريخى و تا قرنها پس از آن نيز، آنچه كه به عنوان پول در روابط اقتصادى مردم اعتبار داشت، عبارت بود از قطعه سكّه دارى از فلزهاى قيمتى كه هم ارزش ذاتى داشت و هم به عنوان كالاى واسطه در داد و ستدها مورد استفاده واقع مى شد. در مراحل بعدى از تحول و تكامل در روابط اجتماعى انسان، پول نيز حالات گوناگونى را پشت سر گذاشت، تا سرانجام در اقتصاد امرورز هم ماهيت و هم كاركرد جديدى را به دست آورد. پول امروز، برگه هايى است كه ارزش ذاتى ندارند، ولى هم به عنوان وسيله مبادله در بازار و هم به عنوان قدرت خريد براى افراد و هم به عنوان ابزار كنترل كننده سياست اقتصادى در دست دولته، مورد استفاده قرار مى گيرند. پس پول امروز با پول زمان نزول شريعت، فقط در نام مشترك است و گرنه در ماهيت چيز ديگرى شده و به صورت ديگرى هم مورد استفاده قرار مى گيرد. بنابراين همه احكام شرعى مربوط به پول آن زمان را نمى توان در مورد پول امروز هم روّا دانست و نظام فقهى بايد در خور جايگاه جديد اين موضوع، احكام تازه اى را براى آن استنباط كند و گرنه صادر كردن احكام پول ديروز براى پول امروز، همان وضعيتى را به وجود مى آورد كه به آن مى گوييم ناسازگارى فقه و شرايط زندگى امروز. در بافت و ساخت جديد اجتماعى، بسيارى از موضوعهاى
عرفى(مفاهيم و پديده هاى اجتماعى) مطرح شده در فقه يا
تاكنون دچار تحول شده اند و يا در آينده خواهند شد. با اين
حال، معلوم است كه غفلت دستگاه انديشه فقهى ما از اين
گونه دگرگونيهاى موضوعى تا چه اندازه مى تواند زيانبار باشد.
2- تحول كاركردى: موضوعهاى عرفى و طبيعى، گاهى به شكل ديگرى دچار دگرديسى مى شوند، يعنى بدون اين كه در ماهيت اين موضوعها تغييرى ايجاد شده باشد، كاركرد اجتماعى آنها تحول پيدا مى كند. مقصود از كاركرد اجتماعىِ(Social Function) يك شيىء يا يك پديده، موارد استفاده اى است كه آن شيىء، يا پديده در نظام زندگى اجتماعى انسان دارد. تحول در كاركرد يك موضوع يا بدين صورت است كه آن موضوع به طور كلّى كاركرد گذشته خود را از دست مى دهد و داراى كاركرد اجتماعى جديدى مى شود و يا بدين صورت است كه يك موضوع، ضمن حفظ كاركرد گذشته خود و در كنار آن، كاركرد جديدى را نيز به دست مى آورد. نظر به اهميتى كه تحول كاركردى موضوعها دارد، با ذكر مقالهاى بيشترى به تشريح آن مى پردازيم: مثلاً خريد و فروش «خون»در فقه ما حرام شده است. بيشتر فقه، نجس بودن خون را علت تحريم آن دانسته اند. چون از روايات بسيارى بر مى آيد كه خريد و فروش اعيان نجسه حرام است و خون نيز از جمله اعيان نجسه است. ما در اين جا در صدد اثبات يا انكار آن نيستيم كه آيا صِرف نجس بودن يك چيز مى تواند ملاك حرام بودن خريد و فروش آن باشد، يا نمى تواند؟ مطلب ما اين است كه بنگريم اين موضوع فقهى(خون) در زمانهاى گذشته چگونه در نظام زندگى انسان مورد استفاده بوده و اكنون چگونه مورد استفاده قرار مى گيرد؟ گونه استفاده اى كه در آن روز از خون مى شد، با نجس بودن يا طاهر بودن آن ارتباط داشت، ولى گونه استفاده اى كه امروز از آن مى شود با پاكى و ناپاكى آن ارتباطى ندارد. در گذشته خون را براى درمان برخى از بيماريها و يا به عنوان نوعى غذا مى خوردند. و چنين استفاده اى از خون در طب عاميانه آن روز مفيد شمرده مى شد. اما شريعت كه با توجه به مضرّات و آلودگيهايى كه در خون وجود داشت و به مفسده اين نوع استفاده، واقف بود، از خريد و فروش آن جلوگيرى كرد؛ زيرا اصل تماس داشتن با خون و دست به دست كردن آن، صرف نظر از اين كه براى خوردن هم مورد استفاده قرار بگيرد يا نگيرد، سبب سرايت آلودگيهاى آن به محيط زندگى انسان مى شد و همين مقدار مفسده كافى است براى صدور حكم حرام بودن خريد و فروش آن. افزون بر اين كه استفاده شناخته شده از خون در آن زمان، خوردن آن بود(به عنوان دوا يا غذ)، كه اين استفاده نيز مفسده آميز بود، پس حكم حرام بودن خريد و فروش اين موضوع(خون) درخور موارد استفاده اى بود كه در آن زمان داشت. امّا در جامعه امروز، اوّلاً خون براى خوردن خريد و فروش نمى شود، بلكه امروزه خون را براى تزريق به بدن بيماران و نجات جان آنان ممكن است بخرند يا بفروشند يا هديه كنند. و اين يك نوع استفاده عقلايى و با اهميتى است كه قابل مقايسه با نوع استفاده اى كه در گذشته از خون مى شد، نيست. ثانياً براى نگهدارى و نقل و انتقال آن از وسائل استريليزه و شيوه هاى سالم و پيشرفته اى استفاده مى شود كه خطر آلوده كردن محيط زندگى دست اندركاران از بين مى رود. ملاحظه مى شود كه چگونه كاركرد نادرست و مفسده
آميزى كه خون در گذشته داشت تحول پيدا كرد و تبديل
شد به كاركرد بسيار مفيد و حياتى امروز. با اين وصف
چگونه مى توان گفت كه تحول در كاركرد اجتماعى اين
موضوع، به تحول در حكم فقهى خريد و فروش آن نينجامد؟
خون يك موضوع طبيعى است و تحولى كه در كاركرد
اجتماعى آن صورت گرفته امرى محسوس و مشهود است و از
اين روى درك آن دشوار نيست. آنچه كه دشوار و ديرياب
است، تحول در كاركرد اجتماعى موضوعات عرفى است. تحول پديده هاى اجتماعى به آسانى تحول پديده هاى طبيعى احساس نمى شود. براى مثال، موسيقى يك پديده اجتماعى است كه پيشينه
آن تقريباً به پيشينه تمدن بشرى بر مى گردد. شناخته
شده ترين مورد استفاده موسيقى در همه جوامع بشرى،
استفاده از آن در بزمها و شادخواريها و مجالس لهو و شاد و
رقصان است و گاهى هم در مراسم سوگ و اندوه از آن
استفاده مى كنند. در هر صورت، كاركرد موسيقى،
برانگيختن شادى يا حزن در وجود آدمى است. البته اندوه و
شادى كه انسان را از اعتدال طبيعى خود خارج مى كند.
چون تعاليم دين و مقررات شريعت سازوار با طبيعى ترين
حالات روحى انسان عرضه شده اند، با هر چه كه اين اعتدال
طبيعى را در درون آدمى بر هم زند، مخالفت مى كنند.
طربناكى مفرط، روح انسان را در عالم خاك و خواسته هاى
دنيايى دربند مى كند و امكان عروج و صعود به سمت حقايق
علوى را از انسان مى گيرد. به طور كلّى لذّتهاى دنيوى از نظر
تعاليم دين به منظره هاى زيباى كناره راه مى مانند كه اگر
راهرو به تماشاى آنها سرگرم شود، از مقصد باز مى ماند. از
طرف ديگر فرو رفتن در حزن نيز شادى و شادابى حيات را
از انسان مى گيرد و از او موجودى افسرده و مفلوك و
بى خاصيت مى سازد. بنابراين، مادام كه موسيقى چنان
كاركردى داشته باشد: حكم شريعت را مبنى بر نهى و تحريم
نيز در پى خواهد داشت. اما در ساخت و ساز جامعه امروز،
نه تنها موسيقى، بلكه تمام مقوله هاى هنرى جايگاه تازه اى
پيدا كرده اند، و روند عقلانى شدن رفتارها و روابط اجتماعى،
مقوله هاى هنرى و از جمله موسيقى را نيز در بر گرفته است. انسان امروز، تعريف تازه اى از هنر دارد و استفاده از مقوله هاى هنرى را محدود به لهو و تفريح و لذت جويهاى پست نمى داند؛ مثل، امروز موسيقى فقط در مجالس بزم و شادخوارى به كار گرفته نمى شود، بلكه موارد استفاده معقول و مثبتى نيز به دست آورده است. درست است كه مقوله هاى هنرى امروز هم همان موارد استفاده منفى و مبتذل را همچنان دارا هستند، ولى در برابر، كم نيستند كسانى كه امروز از مقوله هاى هنرى به عنوان وسائلى براى بيان احساسهاى عالى انسانى، تلطيف روح، انگيزاندن به سمت نوآوريها و تلاشهاى مفيد اجتماعى و حتى براى اصطلاح باطن و تهذيب نفس، استفاده مى كنند. و اين بدان معنى است كه امروزه هنر و از جمله موسيقى، در كنار كاركرد منفى و مفسده آميزش، كاركردهاى مثبت و مفيدى نيز به دست آورده است، يا دست كم مى تواند چنين كاركردهاى مفيدى را هم داشته باشد. بنابراين، با توجه به كاركرد دو گانه اى كه موسيقى مى تواند در جامعه امروز داشته باشد، مى توان آن را به دو نوع موسيقى مبتذل و موسيقى مفيد - شايد هم متعالى - تقسيم كرد. ديديم كه موسيقى به عنوان يك موضوع فقهى، در پى دگرگونيهاى اجتماعى، تحول كاركردى پيدا كرد. حكمى كه در شريعت براى اين موضوع صادر شده بود، در خور كاركرد مفسده آميزش در آن زمان بوده است. حال چگونه ممكن است كه همان حكم را درباره كاركرد مفيد امروزى آن نيز روا دانست؟ اين جا موضوعى از حالى به حالى شده است به اقتضاى اين تحول موضوعى، حكم آن نيز مى بايست متحول شود. اگر فقيهى با توجه به اين دگرگونى كه در كاركرد موسيقى حاصل شده است به اين نتيجه برسد كه در شرايط امروز، موسيقى مى تواند فايده حلالى هم داشته باشد و بر اين اساس موسيقى را تقسيم كند به «موسيقى حلال»و«موسيقى حرام»، در واقع نظرى به قاعده داده است و حلال شريعت را حرام يا حرام شريعت را حلال نكرده است، بلكه فقط حكمى را بر طبق قانون شريعت، به مناسب تغيير و تحولى كه در موضوع آن به وجود آمده بود، تغيير داد. اما مى بينيم كه چنين نظرى در سنت فقهى موجود با مقاومت و مخالفت رو به رو مى شود و حتى خواص نيز آن را بر نمى تابند. اين مخالفت نيست، مگر از سر بى توجهى به تحولى كه در موضوع اين حكم شرعى پديد آمده است، اگر تحول موضوع درك مى شد، درك تحول حكم آن كار مشكلى نبود. پس از صدور فتواى مشهور امام خمينى درباره جايز بودن
خريد و فروش ابزار موسيقى، برخى از خواص بر ايشان خُرده
گرفتند و آن را نوعى ملاحظه كارى و مصلحت بينى از سوى
امام به شمار آوردند و حتى لب به نصيحت ايشان گشودند. پاسخ عتاب آلود و در عين حال بسيار روشنگرانه، امام در اين مورد، در تاريخ ثبت است. دامنه تحول در موضوعات فقهى، محدود به اين مثالها نيست، ما اين نمونه ها را به خاطر اين كه موارد ملموس ترى بودند، ياد كرديم و گرنه گستره تحول در موضوعهاى فقهى بسيار گسترده است و شامل موارد مهم تر و سرنوشت سازترى هم مى شود كه درك كردن يا نكردن آن دگرگونيه، نقش تعيين كننده اى در حضور يا عدم حضور فقه در صحنه زندگى انسان معاصر خواهد داشت. از آن جمله به مقوله حكومت و ساختار سياسى جامعه اشاره مى كنيم: يكى از هدفهاى اجتماعى دين براى هدايت انسانه، تاسيس
جامعه دينى است و تاسيس چنين جامعه اى مستلزم آن است
كه خود شريعت براى اداره سياسى آن نيز طرح و برنامه اى
داشته باشد. مقصود از داشتن طرح و برنامه براى اداره
سياسى جامعه دينى، اين نيست كه شريعت در برابر
تدبيرهاى علمى و عقلى بشر براى اداره اجتماع، خود اصول
علمى تازه اى را براى اداره جامعه مورد نظرش آفريده باشد،
بلكه دخالت شريعت و به پيروى آن فقه، در اداره اجتماع، در
طول تدبيرهاى عقلانى بشر براى اداره اجتماع قرار دارد نه
در عرض آن. بدين معنى كه شريعت براى اداره امور جامعه
مطلوب خود، همان دست آوردهاى عقل و علم انسان را در
اين زمينه به مانند يك ابزار تحت اشراف و استخدام خود در
مى آورد و از آن براى رسيدن به هدفهاى اجتماعى دين
استفاده مى كند. به عبارت ديگر در يك حكومت دينى نيز
همانند حكومتهاى عرفى، «مديريت خُرد»يعنى اداره امور
جارى جامعه و برنامه ريزيهاى اجرائى در زمينه هاى صنعت و
اقتصاد و آموزش و بهداشت و كشاورزى و... به شيوه معمول
عرفى انجام مى گيرد و از دانشهاى رايج زمان در اين زمينه ها
استفاده مى شود. منتهى آنچه كه حكومت دينى را از
حكومتهاى عرفى جدا مى كند نوع «مديريت كلان»جامعه است.
مديريت كلان اجتماعى، يعنى رهبرى كلّى مجموع نهادها و
سازمانهاى اجتماعى به سمت هدفهاى معينى. در حكومت
دينى، مديريت كلان جامعه بر اساس ترازهاى شريعت و
دانش مربوط به آن يعنى فقه، استوار است و در حكومت
عرفى(سكولار) مديريت كلان جامعه متكّى به فلسفه ها و
ايدئولوژى سياسى ساخته بشر است. مديريت خُرد همواره
ابزار عملى و اجرايى است كه در خدمت مديريت كلان
اجتماعى قرار دارد. حوزه دخالت شريعت و فقه در اداره امور
جامعه دينى، حوزه مديريت كلان است و چون در حكومت
دينى، مديريت كلان جامعه مبتنى بر معيارهاى شريعت و
فقه است و از اين روى فقيه از آن جهت كه فقيه است(عالم
به شريعت است) براى سرپرستى مديريت كلان جامعه دينى
اولويت دارد. امّا در حوزه مديريت خُرد يعنى اداره امور
اجزاى درونى جامعه، مانند صنعت و اقتصاد و بهداشت و... نيازى به دخالت شريعت و فقه وجود ندارد؛ چرا كه عقل و علم بشر خود توانا بر اين كار است و لذا در يك حكومت دينى، فقيه از آن جهت كه فقيه است هيچ اولويتى براى سرپرستى حوزه هاى مديريت خُرد مثلاً وزارت صنايع يا اقتصاد يا بهداشت و كشاورزى و... نخواهد داشت. بر خلاف مدعيان سخن پرداز خوش قريحه اى كه در اين اواخر اصطلاح ساختگى «مديريت فقهى»را خود جعل كرده و خود نيز در انكار آن استدلالها به راه انداخته اند، به نظر ما اداره هر جامعه اى مبتنى است بر دو يوه «مديريت خُرد»و«مديريت كلان». مديريت خُرد، «مديريت روشى»است و عبارت است از رهيافتهاى علمى و عقلانى بشر براى نيكو اداره كردن زندگى خود هم در جوامع سنتى قديم و هم در جوامع صنعتى جديد، هم در حكومت دينى و هم در حكومتهاى عرفى، اين نوع مديريت همواره مبتنى بر اصول و روشهاى علمى بوده و هست. در جوامع گذشته نيز، اداره امور مبتنى بر فن مديريت بود، منتهى به صورتى بسيار ساده تر و ناقص تر از فن مديريت پيچيده و تكامل يافته امروزى. و امّا مديريت كلان، «مديريت ارزشى»است و آن عبارت است از رهبرى كلّى جامعه به سوى هدفهاى و ارزشهايى كه در ماهيت خود فرا علمى(meta scientific) هستند. اين نوع مديريت، مبتنى است بر باورها و ارزشهاى مورد پذيرش حكومت، و از اين روى نوع حكومت، تعيين كننده نوع مديريت كلان جامعه است. در حكومت دينى، مديريت كلان ناگزير مبتنى بر مقررات شريعت خواهد بود. در يك حكومت سكولار، مديريت كلان ناگزير مبتنى بر فلسفه ها و ايدئولوژيهاى بشرى خواهد بود. بر اين اساس معلوم مى شود كه تقسيم كردن مديريت به «مديريت فقهى»و«مديريت علمى»و اختصاص دادن مديريت فقهى به جوامع ساده گذشته و مديريت علمى به جوامع پيچيده امروزى، تا چه اندازه نسنجيده و نارساست. برگرديم به زمينه اصلى بحث خود. در هر صورت، مقوله حكومت و اداره سياسى جامعه، به عنوان يك موضوع عرفى، در فقه مطرح است. حكومت از پديده هاى اجتماعى است كه در طول تاريخ، هم ماهيت و هم كاركرد آن دستخوش تغيير و تحول بوده است. از ميان مسائل بسيارى كه به تحول حكومت مربوط مى شود، فقط به تحولى كه در نوع رابطه ميان حاكم و افراد تحت حاكميت به وجود آمده است، اشاره مى كنيم: رابطه ميان حاكمان و مردم تحت حاكميت، از ديروز تا امروز فرق بسيار كرده است. در ساختهاى سياسى گذشته و يا گذشته گراى كنونى، اين رابطه، به گونه رابطه ميان شاه و رعيت بوده است. يك سو، به دليل برخوردارى از قدرت، فرمانرواى محض بود و سوى ديگر، فرمانبردار محض، و اما امروز در بسيارى از نظامهاى سياسى، رابطه حاكم و محكومى تقريباً گسسته شده و به صورت رابطه ميان مدير سياسى جامعه، و شهروندان در آمده است و نوعى اطاعت متقابل و دو سويه، ميان حكومت و مردم به جاى اطاعت يك طرفه گذشته، نشسته است. تبديل شدن شاه يا حاكم خودكامه ديروز، به مدير سياسى امروز و همچنين تبديل شدن رعيت پيشين به شهروند كنونى، ملزومات و ملازمات فراوانى را به همراه دارد و آثار و پيامدهاى آن به تغييرات اساسى در نوع حكومت و وظيفه هاى آن مى انجامد. با اين كه اين موضوع تحول پيدا كرد، اما آنچه كه هم اكنون
درباره آن در فقه ما وجود دارد، مربوط است به حالت پيش
از تغيير آن، يعنى رابطه ميان شاه و رعيت. ولى از آن جا كه
آن نوع رابطه متحول شده است به رابطه مدير سياسى و
شهروند و اين نوع رابطه جديد، كاركردهاى اجتماعى
متفاوتى با گذشته دارد، پس ناگزير ديدگاه فقه نيز
مى بايست هماهنگ با رابطه امروز حاكميت و مردم، تحول
پيدا كند و مناسبت هاى سياسى ميان مردم و حكومت را در
جوامع امروزى مورد بررسى قرار دهد. اگر در گذشته، رعيت
نسبت به حاكم در انفعال محض قرار داشت، حكم چنين نوع
رابطه اى در فقه غير از اين نمى توانست باشد كه اگر حاكم
ستمكار باشد، پذيرش هر شغلى از جانب او حرام است(در
صورتى كه بيم جان در ميان نباشد) و اگر حاكم عادل باشد
پذيرش برخى از شغلها از جانب او بدون اشكال است و در
شرايطى نيز واجب. البته كه اين در جاى خود حكمى درست
است و حالا هم صادق است. اما امروز در موضوع اين حكم،
تغييراتى روى داده است و در جوامع جديد در پى گسترش
آگاهى عمومى، رعيت سابق تبديل به شهروند شده است و نه
تنها در برابر حكومت، منفعل محض نيست، بلكه در مواردى
مى تواند بر خط مشى اداره سياسى جامعه تاثير بگذارد.
حاكمان توانا بر هر كارى كه بخواهند نيستند و به ميزان
سطح آگاهى شهروندان، ناچارند در تصميم گيريهاى خود،
ملاحظه آنها را داشته باشند. امروزه حتى در واپس
مانده ترين كشورها و مستبدانه ترين حكومتها نيز نوع رابطه
مردم و حكومت با گذشته فرق كرده است، و يا دست كم
گرايش عمومى بر اين است كه مردم رابطه فعالانه اى در برابر
حكومت داشته باشند. در چنين شرايطى، علم فقه بايد براى
تبيين اين نوع رابطه فعال ميان شهروند و حكومت امروزى و
مسائل نشات گرفته از آن احكام سازوارى را از شريعت
استنباط كند. راى، انتخابات، وكالت از طرف مردم، وظايف
مردم در برابر حكومت، تعهدات حكومت در برابر مردم و... بسيارى مسائل ديگر از اين قبيل، همه از آثار و پيامدهاى تحولى است كه در نوع رابطه بين حاكم و افراد حت حكومت به وجود آمده است. تحقيق در حكم فقهى اين گونه مسائل به تدوين حقوق سياسى جديدى در فقه خواهد انجاميد. براى كامل كردن مطالب مربوط به تحول كاركردى
موضوعه، بايد به نكته مهمّى در اين باره اشاره كنيم: پديده هاى اجتماعى ماهيّتى دارند و كاركردى، و آنچه كه از اين دو در حقيقت موضوع حكم شرعى واقع مى شود، كاركرد يك پديده است، نه ماهيت آن. و موضوعيت آن پديده ها در فقه، به اعتبار كاركرد آنهاست و نه ماهيت آنها. به بيان فنّى فقهى، كاركرد يك موضوع «واسطه در عروض»حكم است نه «واسطه در ثبوت»؛ يعنى حكم شرعى در حقيقت به كاركرد آن موضوع تعلق گرفته است، نه به ماهيت آن، و تعلق حكم به ماهيت، در واقع به پيروى تعلق حكم به كاركرد آن است. از سويى مى دانيم كه ملاك صدور حكم شرعى، مصلحت يا مفسده اى است كه در موضوع آن حكم وجود دارد و در مورد مفاهيم و پديده هاى اجتماعى، آنچه كه مى تواند داراى مصلحت يا مفسده اى باشد، همان كاركرد آنهاست، از اين روى حكم به كاركرد تعلق مى گيرد. بنابراين، اگر زمانى كاركرد يك پديده تغيير كرد، مصلحت يا مفسده مترتب بر آن نيز تغيير خواهد كرد، از اين روى، ناگزير حكم شرعى آن هم تغيير خواهد كرد، هر چند ماهيت آن پديده همواره ثابت بوده باشد. مثلاً حكم به حرام بودن مجسمه سازى، بر اساس مفسده اى كه در كاركرد اجتماعى مجسمه وجود داشت، صادر شده است و گرنه ماهيت اين كار، يعنى نفسِ تراشيدن سنگ و چوب يا قالب بندى مواد مذاب به خودى خود مفسده اى ندارد. در تمدنهاى قديم مجسمه ها را بيشتر براى پرستش مى ساختند و مجسمه سازان، همان بُتگران بودند. با توجه به اين كاركرد اجتماعى، حكم به حرام بودن اين كار داده شد. اگر در روزگارى ديگر، مجسمه چنان كاركردى را نداشته باشد، بلكه از آن فقط براى تزئين و يا تجسم بخشيدن به برخى از ظرافتهاى معنوى و يا هدفهاى عقلانى ديگرى استفاده شود، حكم شرعى آن نيز به موازات اين كاركرد جديد بايد تغيير كند. هر چند ماهيت اين موضوع(مجسمه سازى) در امروز هم همان است كه در گذشته بوده است. پس در مورد مفاهيم و پديده هاى اجتماعى(موضوعات عرفى) مى بايست تمام ذهن فقيه متوجه كاركرد اجتماعى يك موضوع و ملاحظه تحولات كاركردى آن باشد و ثبات ماهيت آن موضوع را معيار ثبات حكم شرعى آن نپندارد. قابليت تحول در موضوعات فقهى:از آن جا كه موضوعهاى سه گانه فقهى: (طبيعى، شرعى، عرفى)، از يك سنخ نيستند و تفاوت ذاتى با هم دارند، در تحول پذيرى نيز با هم فرق دارند و همه آنها در معرض تغيير و تحول قرار ندارند. بنابراين، بايد ديد كه كدام دسته از موضوعهاى سه گانه ياد شده، امكان و آمادگى تحول را دارند و كدام دسته همواره ثابت و دگرگون ناپذيرند؟ الف. موضوعهاى طبيعى: اشياء و عناصر طبيعى كه به
گونه اى موضوع احكام فقهى قرار گرفته اند، پيروى قوانين
تكوينى حاكم بر طبيعت هستند و ثبات و تغيّر ماهيت آنها به
قانونمنديهاى طبيعت وابسته است و دگرگونيهاى نظام
زندگى در چگونگى ماهيت آنها بى اثر است. اگر هم دراثر
تغيير شرايط طبيعى، تغيير ماهيتى در اين عناصر پديد آيد،
چون يك تغيير حسى است، به آسانى درخور درك است و
در فقه موجود نيز، اين گونه تحولات ماهوى موضوعهاى
طبيعى تحت عنوان انقلاب(استحاله) مطرح شده اند. پس
تحول ماهوى موضوعهاى طبيعى ربطى به دگرگونيهاى نظام
زندگى ندارد، اما تحولات نظام معيشت مى تواند كاركرد
اجتماعى موضوعات طبيعى را متحول كند. در نتيجه تحولات
اجتماعى ممكن است نقش و كاركردى كه يك عنصر طبيعى
در نظام معيشت انسان دارد، دگرگون شود. نوع استفاده بشر
از عناصر طبيعى در ادوار گوناگون تاريخى متفاوت است. پيش از اين تحول كاركردى «خون»را مثال زديم و در اين جا براى روشن شدن بيشتر مطلب، به مورد ديگرى اشاره مى كنيم: كشمش يك عنصر طبيعى است كه در زندگى انسان مورد استفاده واقع مى شود و چون در شريعت احكامى درباره آن صادر شده است(هم در باب احتكار و هم در باب زكات) به عنوان يك موضوع فقهى از سنخ موضوعهاى طبيعى در علم فقه نيز مطرح شده است. در نظام معيشتى گذشته، اين عنصر طبيعى به عنوان يكى از اركان غذايى و قوتهاى شايع در زندگى انسان مورد استفاده قرار مى گرفت، و به لحاظ اهميت غذايى كه داشت، در شريعت نيز در كنار مواد غذايى مهمّى از قبيل: گندم و جو، احتكار آن ممنوع شد و يا در باب زكات، كشمش نيز جزو«غلاّت اربع»به شمار آمده و زكات آن واجب شده است. اما در روزگار م، كشمش ديگر آن كاركرد گذشته را در نظام زندگى ندارد و از متن نظام تغذيه بشر به حاشيه رانده شده است. امروزه، در رديف آجيلها و چاشنيها از آن استفاده مى شود و مواد غذايى ديگرى جاى آن را در نظام تغذيه انسان گرفته اند. ملاحظه مى شود با اين كه ماهيت كشمش امروز با گذشته فرقى نكرده است، اما چگونه كاركرد اجتماعى آن دگر شده است. آيا اين تحول كافى نيست براى اين كه احكام فقهى مربوط به آن نيز تغيير كنند؟ مسلماً كشمش داراى آن چنان مصلحت ذاتى نيست كه به واسطه آن مصلحت، موضوع احكام شريعت قرار گرفته باشد، بلكه موضوع بودن آن در شريعت به واسطه كاركردى بود كه در نظام تغذيه مردم داشت، بنابراين اگر آن كاركرد تغيير كرد موضوع بودن كشمش هم بايد تغيير كند. ب. موضوعهاى شرعى: موضوعهايى كه نه از نظام طبيعت گرفته شده اند و نه از نظام زندگى اجتماعى انسان، بلكه خود شريعت به طور مستقيم آنها را تاسيس كرد و ما آنها را موضوعهاى شرعى ناميديم، براى هميشه ثابت هستند و تغيير و تحول در آنها راه ندارد، زيرا: اوّل، اين گونه موضوعها از سوى شارع حكيم، درخور با نيازهاى ثابت زندگى معنوى انسان وضع شده اند. نيازهاى ثابت به روح انسان مربوط هستند و بر كنار از تحولات اجتماعى و تغييرات زندگانى، هميشه و در هر حال ثابت هستند. منشاء اين نيازها گرايشهاى دوگانه اى است كه در ذات انسان نهفته است: يكى گرايشهاى لاهوتىِ حقيقت جوىِ خيرخواهانه و ديگرى گرايشهاى ناسوتى طغيان گر و عصيان طلب. خميره نهاد انسان آميزه اى است از خير و شر، بندگى و سركشى، خداخواهى و شيطان پرستى، انسان در همه روزگاران و با هر نوع تمدن از اين گرايشهاى دو گانه خالى نبوده و نخواهد بود. دين كه رسالت اصلى آن هدايت انسان است، به تناسب اين گرايشهاى درونى انسان، يك سلسله موضوعها و احكامى را وضع كرده است، تا به توانا ساختن كششهاى لاهوتى عِلوى و مهار كششهاى ناسوتى سفلى بپردازد. پس مقوله ها و احكامى كه براى پاسخ گويى به اين گونه نيازهاى ثابت انسان وضع شده اند، همواره ثابت خواهند بود. ثاني، موضوعات شرعى، امورى وضعى و اعتبارى هستند و امور اعتبارى در بود و نبود، يا ثبات و تغيّر خود، به منشا اعتبارشان وابسته اند، از اين روى، هر تحولى در آنه، تنها از طريق اعتبار كننده آنها امكان پذير است. پس مادام كه خود شارع اراده تحول در موضوعات شرعى را نكرده باشد، همچنان ثابت باقى خواهند ماند و از سويى مى دانيم كه تشريع احكام شريعت فقط در يك مقطع زمانى مشخصى صورت گرفته و پس از آن براى هميشه پايان پذيرفت، از اين روى هيچ امكانى براى تصرف و تحول در موضوعهاى شرعى وجود نخواهد داشت. تحولاتى هم كه در دوران تشريع در پاره اى از احكام و موضوعهاى شرعى به وجود آمد، منحصر به همان موارد مشخصى است كه تحت عنوان «نسخ»شناخته شده اند. ج. موضوعهاى عرفى: از آن جا كه اين موضوعها از متن زندگى اجتماعى برخاسته اند و زاييده تعامل اجتماعى انسانها هستند، پا به پاى دگرگونيهاى زندگى اجتماعى انسان، دچار تغيير و تحول مى شوند. در اساس، ساختار متحول زندگى اجتماعى، مستلزم تحول دائمى اين موضوعات است، به عبارت ديگر، تحول اجتماعى چيزى جز تحول همين موضوعات نيست. پس موضوعات عرفى(مفاهيم و پديده هاى اجتماعى مطرح شده در فقه)، نه تنها شايستگى و آمادگى تحول را دارند، بلكه وقوع تحول در ماهيت و يا كاركرد آنه، اجتناب ناپذير است؛ زيرا تحول زندگى اجتماعى انسان در گذر زمان، اجتناب ناپذير است. اگر برخوردى بين فقه و زندگى اجتماعى انسانها وجود داشته باشد، بيشتر در حوزه همين دسته از موضوعات قرار دارد. سيره فقهى موجود و تحول موضوعاتتحول پذيرى عناصر طبيعى و پديده هاى اجتماعى، چيزى نيست كه كسى منكر آن باشد، تا نياز به اثبات آن داشته باشيم. بررسى تحول در ماهيت يك عنصر طبيعى، خود از بحثهاى اصلى شاخه هايى از علوم طبيعى است و مطالعه تحول پديده هاى اجتماعى هم، از مسائل اساسى علوم اجتماعى است. امّا تحول در كاركرد اجتماعى هر يك از عناصر طبيعى و يا پديده هاى اجتماعى، هم تابعى است از شكل زندگى اجتماعى و نوع زندگى مردم، و از اين روى، داخل در حوزه پژوهشهاى علوم اجتماعى است. بنابراين، تا اين جاى كار، هيچ ربطى به علم فقه ندارد و به علوم ديگرى مربوط است، اما پاى فقه آن جا به ميان مى آيد كه برخى از همين عناصر طبيعى، يا پديده هاى اجتماعى به گونه اى «موضوع»احكام شريعت واقع شده باشند و علم فقه مى بايست به كشف و استنباط حكم آنها بپردازد. مشكلى كه آهنگ طرح آن را داريم از اين جا آغاز مى شود كه علم فقه، بنا به عللى، در سير استنباطى خود، خاصيت تحول پذيرى اين موضوعات را در نظر نگيرد. البته اين سخن خالى از مسامحه نيست. واقع اين است كه فقه در اين مورد بى تقصير است و اگر كاستى در اين باره به وجود آمده باشد يا كوتاهى صورت گرفته باشد، به فقها مربوط است و نه فقه. اين فقيه است كه بنا به عواملى كه برخواهيم شمرد، در خط سير اجتهادى خود، تحول پاره اى از موضوعات را در نظر نمى گيرد، ولى فقه نيز چون محصول انديشه همين فقيهان است، هر عيب و هنرى كه داشته باشد، آن را از حاملان خود كسب كرده است. به هر صورت مشكل اين است كه بخشى از موضوعات مطرح شده در فقه در كشاكش تحولات اجتماعى، متحول مى شوند، ولى اين تحول در انديشه فقهى موجود چندان جايگاهى ندارد و تقريباً ناديده گرفته مى شود. توجه نداشتن به دگرگونيهاى كه در موضوعهاى فقهى به وجود آمده، يا ممكن است به وجود بيايد، يكى از نقاط اصطكاك ميان «فقه موجود»و«جامعه امروز»است. و البته اين مشكلى است كه در جامعه امروز و در شرايط جديد زندگى، بيشتر احساس مى شود، در روزگار گذشته، يا در اصل وجود نداشته، يا آنقدر كم رنگ بوده كه احساس نمى شد. بدين دليل كه تا پيش از قرون جديد، دامنه تحولات اجتماعى بسيار محدود و سرعت آن بسيار كُند بوده است. مى توان گفت كه از آغاز تدوين فقه تا يكى دو قرن اخير، هيچ تحول چشمگيرى در نظام زندگى انسانها و به پيروى آن در موضوعهاى فقهى به وجود نيامده بود. چارچوب اصلى فقه م، كه در دوران كم تحول گذشته تدوين يافته بود، كاملاً با ساخت و ساز اجتماعى آن روزگار هماهنگ بود. تنها در اين دو قرن اخير است كه تحول در نظام اجتاعى و نوع زندگى انسان، سرعت و وسعت بسيارى يافت و به دنبال آن بسيارى از موضوعهاى عرفى و طبيعى نيز، ماهيت و يا كاركرد دگرگونه اى يافتند و بنابراين مى بايست نگرش فقه و فقيه نيز به اين گونه موضوعه، دگرگون شود و آنها را از منظر تغيير و تحول ببيند، ولى چنين نشد و مشكلى كه در گذشته وجود نداشت، از همين جا آغاز شد. نكته اى را كه در آغاز اين نوشته، بدان تذكر داده شد و در
اين جا هم دوباره بر آن تاكيد مى كنيم، اين است كه: اصطكاكى كه از آن سخن به ميان آورده ايم، بين «فقه»و شرايط جديد اجتماعى است، نه بين «شريعت» و شرايط جديد، زيرا رابطه شريعت و جامعه انسانى، بنابرسماحت و سهولتى كه در ذات شريعت وجود دارد. چنان تنظيم شده است كه هيچ گاه در مقام عمل دچار مشكل نخواهد شد و هر كس به چشم بصيرت و انصاف در شريعت بنگرد، آن را اين گونه خواهد يافت. قوانين شريعت در نهايت اتقان و حكمت و هماهنگ با استعدادهاى گوناگون انسان وضع شده است و چيزى از پيدا و پنهان آدمى و گرايشهاى ثابت و متغير او از چشم شريعت پوشيده نمانده است. اين بر عهده علم فقه است كه شريعت را آن چنان بفهمد كه نه جاودانگى آن انكارشود و نه قابليت عمل و اجراى آن آسيب ببيند، و از اجتهاد انتظار چنين هنرى مى رود. عوامل غفلت سيره فقهى موجود از تحول موضوعات: تا به حال گفتيم كه بى توجهى فقه موجود به تحول موضوعه، يكى از بازدارنده هاى امروزى شدن فقه و هماهنگى آن با شرايط جديد زندگى است. اكنون جاى اين پرسش است كه چرا سيره فقهى موجود نسبت به تحول موضوعات، بى اهتمام است؟ چرا از اين تحولى كه هم از نظر عقل ممكن است و هم در عمل وقوع دارد، غفلت مى شود، عواملى كه اين غفلت و بى توجهى را سبب شده اند بسيارند و ما بدون اين كه ادعاى حصرى در ميان باشد، آنها را بر مى شماريم: عامل نخست، ثبات و يكنواختى نظام معيشت در گذشته:
واحد زمانى براى تحولات بزرگ اجتماعى كه منجر به
دگرگونى ژرف در نظام زندگى بشر شده اند، بسيار فراتر از
ماه و سال و قرن است. اين گونه دگرگونيها دردوره هاى
تاريخى طولانى مدت صورت گرفته اند و از آغاز تمدّنهاى
نخستين بشرى تاكنون، بيش از سه چهار مورد از اين
تحولات سرنوشت ساز كه نظامهاى اجتماعى را زير و رو كرده
باشند، رخ نداده است. بر مبناى همين تحولات، تاريخ
اجتماعى انسان را به سه يا چهار دوره بزرگ تاريخى تقسيم
كرده اند كه هر دوره آن هزاران سال طول كشيده است. با
هر تحولى از اين تحولات بزرگ، سازمان اجتماعى و شيوه
زندگى انسان، كاملاً دگرگون مى شد. مثلاً نوع زندگى كه
انسان در دوره چادر نشينى و دامپرورى داشت، هزاران سال
به همان صورت ادامه داشت، تا اين كه در نتيجه تحول
بزرگى كه به انقلاب كشاورزى موسوم است، آن نوع زندگى
عوض شد، و نظام زندگى جديدى هماهنگ با ساختار جامعه
كشاورزى جاى آن را گرفت. باز هزاران سال طول كشيد تا
در نتيجه تحولى ديگر، بشر به شهرنشينى روى آورد و اقتصاد
تجارى را بنا نهاد و نظام معيشتى جديدى را شروع كرد. آخرين تحول بزرگى كه تغييرات بنيادى در زندگى بشر ايجاد كرد و همه سطوح زندگى را دگرگون ساخت، همين انقلاب صنعتى عظيمى است كه از دو قرن پيش شروع شد و بر مبناى آن تمدن جديدى تاسيس گرديد. در پى اين تحول اخير، بسيارى از رفتارها و روابط اجتماعى انسان تحول اساسى پيدا كردند و نظام زندگى در شرايط جديدى قرار گرفت. از آغاز تدوين فقه شيعه تا پيش از مرحله انقلاب صنعتى، هيچ تحولى كه نظام زندگى را دگرگون كند، رخ نداده بود و جريان امور زندگى همواره در يك بستر و بر يك روش مى گذشت. سيره فقهى موجود ما در طول اين دوره و در چنان نظام زندگانى ثابت و يك نواختى تكوين يافته و به آن خو كرده بود. بنابراين، يكى از عواملى كه موجب شد سيره فقهى م، بدون توجه به تحول موضوعات شكل گيرد، همين است كه در يك نظام ثابت و يكسان زندگى، در اصل تحولى وجود نداشت تا در ساختمان انديشه فقهى هم، جايى براى آن در نظر گرفته شود. عامل دوم، اهتمام به احكام و محرز پنداشتن موضوعات: اين عامل، از آثار و پيامدهاى عامل اول است. در طول حيات فقه تا پيش از قرون جديد، فقيه همواره با موضوعاتى سر و كار داشت كه تحولى در آنها به چشم نمى آمد و بين حال و گذشته آنها هيچ تفاوتى وجود نداشت. در مثل، نقش و كاركردى كه پول در روابط اقتصادى داشت، در تمام دوره حيات فقه، از آغاز تا يكى دو قرن پيش، ثابت بود و پول زمان شيخ مفيد، مفهوم و كاركردى متفاوت با پول زمان شيخ طوسى، يا علاّمه حلّى، يا شيخ انصارى نداشت، بنابراين، موضوع بودن يك موضوع در فقه، هميشه محرز بود و تنها مساله اى كه براى فقيه باقى مى ماند، كشف و استنباط حكم شرعى اين موضوع بود و فقيه تمام مهارت خود را صرف شناسايى حكم و دقت در مقدمات روش شناختى آن مى كرد؛ چرا كه موضوعِ قطعى شناخته شده، نيازى به بررسى و شناسايى نداشت. همين سيره كه در جاى خود سيره درستى هم بود، بر انديشه فقهى ما در اين زمان نيز سايه افكنده است و امروزه، با آن كه با موضوعهاى دگرگونى پذير سر و كار داريم، باز هم كارش در موضوعات، جايگاه تعريف شده اى در دستگاه انديشه فقهى موجود ندارد. عامل سوم: انتزاعى بودن روش تحقيق در علم فقه:تحقيقات فقهى، بيشتر بر پايه تحقيق در متون فقهى، استوار است و به اصطلاح از نوع تحقيقات ذهنى و استنتاجى(deductive) است. در تمام مراحل تحقيق، بيشترين تكيه بر افكار متفكران است، تا بر وقايع و حوادث عينى، در حالى كه موضوعات مورد بحث ما در محيطى خارج از متون فقهى، تكوين مى يابند و تحول پيدا مى كنند؛ از اين روى فقيه در مسير تحقيقاتى خود، كمتر با منشا موضوعات و چگونگى تكوين و تحول آنها تماس خواهد داشت. هر موضوع به همان شكلى كه در متون مدون فقهى وجود داشت، در تحقيقات فقهاى بعد هم مورد بحث قرار مى گرفت. تحول موضوعات عرفى و طبيعى را يا بايد به صورت مستقيم و در متن زندگى اجتماعى، مطالعه كرد و يا به صورت غير مستقيم و از راه علوم مربوطه. در شيوه انتزاعى و استنتاجى تحقيقات فقهى، مجالى براى اين هر دو نيست. اگر اتفاقاً ديده مى شود كه تحول يك موضوع، ذهن فقيهى را به خود جلب كرده است، اين ناشى از تتبّع شخصى آن فقيه و تماس او با موضوع مزبور است نه ثمره تحقيق او در متون فقهى. افزون بر آنچه كه گفته شد، انتزاعى و استنتاجى بودن شيوه تحقيق در فقه با همه عمق و دقّتى كه دارد، اگر چه بر غناى نظرى فقه مى افزايد، امّا از كارآيى عملى آن مى كاهد. با اين روش تحقيق، فقيه حاصل تحقيقات خود را معمولاً بدون توجه به امكان عملى بودن آن، ابراز مى دارد. بر اين اساس است كه مى بينيم در سنّت فقهى م، گويا رابطه معكوسى بين «غناى تئوريك»فقه و«كارآيى عملى»آن وجود دارد و هر چه بر اولى افزوده مى شود، از دومى كاسته مى گردد. عامل چهارم، تعميم قالبهاى اجتماعى زمان تشريع به همه زمانها: محتواى شريعت ثابت و ابدى است، و به زمان و مكان خاصى، اختصاص ندارد و اگر در شرايط مختلف، تغيير پاره اى از احكام شريعت را مى پذيريم، تنها به خاطر آن است كه امكان عملى شدن محتواى جاودانى شريعت در هر شرايطى وجود داشته باشد، تا جاودانگى آن محفوظ بماند. همين محتواى ثابت و ابدى، براى عملى شدن، ناچار بايد در
ظرف «قالبهاى اجتماعى»رايج ريخته شود. قالبهاى اجتماعى،
يعنى ساختهاى گوناگون اقتصادى، سياسى، اجتماعى، و
فرهنگى كه در يك جامعه وجود دارند، ظرف عمل و اجراى
احكام شريعت هستند. قالبهاى اجتماعى كه در صدر اسلام
وجود داشتند و نخستين ظرفهايى بودند كه پذيراى محتواى
شريعت شدند، نه از متن دين، بلكه از روابط و مناسبات
اجتماعى آن روز عربستان، گرفته شده بودند. اين قالبه، به
هيچ روى، منشاء دينى نداشتند، اما چون نخستين ظرف
اجراى احكام شريعت بودند، به مرور زمان و با فاصله گرفتن
از زمان تشريع، كم كم در ذهن عامه دينداران، صبغه دينى
به خود گرفتند و ثبات و ابدى بودن دين، بدانها نيز سرايت
داده شد. بدين ترتيب بسيارى از خصوصيات قومى و
فرهنگى مردم جزيرة العرب، در بافت فرهنگ اسلامى نفوذ
كرد و رنگ دينى به خود گرفت. انديشه فقهى ما هم كه در
چنين فضايى تدوين شده بود، محتواى شريعت را از منظر
نخستين قالبهاى آن مى نگريست. نگرانى از اين كه مبادا در
كشاكش تحولات اجتماعى به ثبات و ابدى بودن
ريعت خدشه وارد شود و احكام حكيمانه آن دستخوش
قياسهاى نابجا گردد، رفته رفته اين گرايش پنهانى را در
انديشه فقهى به وجود آورد كه قالبهاى اجتماعى زمان صدر
اسلام، تنها قالبهاى ممكن و مشروع براى محتواى شريعت
پنداشته شوند و همچون خود محتوى، جاودانه به شمار آيند. زيرا در چنان بينشى، قالبهاى اجتماعى به چشم قالبهاى شرعى ديده مى شوند، و تغيير در آنها به منزله تغيير در اصل شريعت به حساب مى آيد. بر اساس چنين گرايش محافظه كارانه اى است كه شكل خاصى از موضوعات عرفى و طبيعى كه در زمان تشريع، موجود بود، به عنوان شكل هميشگى و تغيير ناپذير آن موضوعها در سيره فقهى م، ماندگار شد. نتيجه قهرى چنين تصويرى از موضوعات، اين است كه ذهن فقيه، حتى از امكان تحول در آنه، در طول زمان هم، منصرف مى شود. نقطه اوج اين گرايش محافظه كارانه را در تفكر اخباريگرى مى توان ديد. لازم به يادآورى است كه تعميم قالبهاى اجتماعى صدر
اسلام به همه زمانها و مكانه، يكى از مشكلات اساسى
ديندارى در جهان امروز است و به تمامى انديشه دينى
مربوط مى شود، و اختصاصى به علم فقه و مساله تحول
موضوعها ندارد، بلكه اين مساله تنها يكى از مصاديق آن است.
اين چهار عامل و شايد هم عواملى ديگر، از درون و بيرون
فقه، در مجموع شرايطى را فراهم آوردند كه در ساختار
انديشه فقهى ما به تحول موضوعه، توجه چندانى نشود.
امروز با در نظر گرفتن دگرگونى گسترده اى كه در نظام
زندگى مردم رخ داده است، دستگاه فقهى م، نمى بايد و
نمى تواند، همچنان به تحول موضوعات، بى اعتنا باشد.
كمترين ضربه اين بى اعتنايى، همانا فاصله انداختن ميان
اجتماعيات فقه، و واقعيتهاى زندگى در جامعه نوين است. اگر سيره فقهى موجود، هماهنگ با ساختار اجتماعى و معيشتى امروز، اصلاح و يا در اصل تجديد سازمان نشود، كار به آن جا مى كشد كه بسيارى از واقعيتهاى نظام زندگى امروزى، جايى در تحقيقات فقهى نداشته باشند و در مقابل، حاصل بسيارى از تحقيقات فقهى ما نيز در صحنه زندگى مردم، حضورى واثرى نداشته باشد و همين واقع نمايى نسبى هم كه در انديشه فقهى فعلى وجود دارد به واقع گريزى بدل شود. البته همه، ناهماهنگى ميان فقه موجود و جامعه امروز، مربوط به موضوعات و تحول آنها نيست، بلكه مساله تحول موضوعات هم يكى نقاط اصطكاك ميان فقه و شرايط جديد زندگى است و نقاط اصطكاك ديگرى نيز به قوّت تمام وجود دارند كه به ديگر اركان انديشه فقهى (ماهيت احكام و روش استنباط) مربوط هستند كه خود به بحث جداگانه اى نياز دارند. پايان سخن و چاره كار: ناهماهنگى ميان فقه موجود، و پاره اى از واقعيتهاى جامعه جديد، مشكل امروز ماست، امّا مشكل حل نانشدنى نيست. دستگاه انديشه فقهى ما با توجه به غناى تئوريك و آمادگى و پذيرندگى فراوانى كه دارد، از حل چنين مشكلهايى ناتوان نيست. منتهى يك عامل تعيين كننده در اين ميان «زمان آگاهى»فقيه است. اگر فقيه به زمان خويش آگاه باشد، به خوبى مى تواند از گنجينه غنّى فقه، در خور شرايط زمان خود، استفاده كند. منظور از آگاه به زمان بودن، اين نيست كه فقيه بايد به تمام دانشهاى عصر خود احاطه داشته باشد؛ زيرا اين كار، نه ممكن است و نه مطلوب، بلكه مراد از آگاهى به زمان اين است كه فقيه، در فضاى فكرى و عملى زمان خود بينديشد. و انديشه اش را به تناسب نيازهاى فكرى و عملى عصر خود سامان دهد. اجتهاد، ابزارى است در دست فقيه براى تطبيق دادن محتواى شريعت، با نيازهاى دگرگون شونده هر عصر. پويندگى و بالندگى اجتهاد، در گرو آگاهى به روح زمان و نيازهاى آن است. يكى از نمونه هاى زمان آگاهى، همين مساله مورد بحث ماست، يعنى در نظر گرفتن تحولى كه در موضوعات فقهى، به دنبال تحولات اجتماعى، پديد مى آيد. اگر فقيهى تاثير تحولات اجتماعى را در دگرگون كردن موضوعات فقهى ناديده بگيرد و همواره موضوعات عرفى و طبيعى را به همان صورتى كه در زمان تشريع وجود داشتند، در نظر آورد و در اين زمان نيز، در خورد ماهيت يا كاركردى كه همين موضوعات در آن زمان داشتند، فتوا دهد، هم در حقيقت امكان عملى شدن را از احكام شريعت سلب كرده است و هم آشكارا فقه را با رويدادهاى زندگى امروز، بيگانه ساخته است و امّا توجّه داشتن به تحول موضوعات، بويژه تحولى كه در كاركرد اجتماعى موضوعات رخ مى دهد و چندان هم محسوس نيست، بستر جريان فقه را در زندگى پر از تحول امروزى هموار مى سازد. مطالعه روشمند تحول موضوعات و گنجاندن آن در ساختمان انديشه فقهى، گامى اساسى در راه كارآمد كردن و امروزى شدن فقه است، زيرا كه جهان امروز، جهان تحولات است، دگرگونيهاى اجتماعى، سير شتابناكى دارند و شكل و شيوه زندگى هميشه و آن به آن در تحول و بلكه مى توان گفت در سيلان است. شتاب تحولات در دوران معاصر به اندازه اى است كه برخى از جامعه شناسان سخن از پديده اى به نام «سرعت تاريخ»در عصر حاضر، به ميان مى آورند. چنين ساختار دگرگون شونده و پوياى اجتماعى، يك پايه فقه(موضوعات عرفى و طبيعى) نيز، در تحول هميشگى قرار دارد. پيداست كه در اين شرايط، از دستگاه انديشه فقهى ما انتظار چگونه تحرك و چالاكى مى رود. |